«مهاجرت»؛ هر چه می‌مانی پل‌های بیشتری خراب می‌شود

«مهاجرت»؛ هر چه می‌مانی پل‌های بیشتری خراب می‌شود

گاهی اوج موفقیت، نقطهٔ آغاز بازگشت است. مثل پژوهشگر نخبه‌ای که وقتی به قله رسید، به پایین نگاه کرد؛ به ریشه‌هایش و خاکی که او را ساخته بود. خانهٔ رؤیایی در حاشیهٔ اقیانوس اطلس، جایگاه استادی در دانشگاه ولز و پیشنهاد بورسیهٔ آمریکا را رد کرد و راهی ایران شد. چون می‌دانست وطن، همیشه ارزش بازگشت دارد.

به گزارش دفتر رسانه و ارتباطات نهضت استادی بسیج اصفهان، محمد میرزایی حیدری در گفتگویی  تجربه مهاجرت به خارج (اروپا) را به تصویر کشیده است، این گزارش در چند بخش ارائه خواهد شد،

  این اولین بخش گزارش است: 

 

  تصور کنید در یکی از بهترین دانشگاه‌های انگلستان در جایگاه وزین «پژوهشگری» و استادی دانشگاه کار می‌کنید. یک خانهٔ دوبلکس ویلایی دارید کنار اقیانوس اطلس با چشم‌انداز بسیار زیبا و دیدنی شبیه کارت پستال. منظرهٔ عادی روزانه‌تان تماشای دلفین‌ها، فوک‌ها و شیرهای دریایی است که در اقیانوس شیرجه می‌زنند و بازی می‌کنند.در اوقات فراغت هم به ماهی‌گیری می‌روید. هر بار که قلاب می‌اندازید پنج شش تا ماهی قباد می‌گیرید. بعد شیرهای دریایی دو سه تایشان را در هوا می‌قاپند و صحنه‌ای بانمک و رؤیایی برایتان می‌سازند.اما با این همه، ناگهان دلتان برود به روستای پدری در شهرستان «چگنی» لرستان؛ روستای «برکه». دلتان قنج بزند برای اینکه پنجرهٔ خانهٔ پدری را باز کنید و تپهٔ کوچک روبه‌روی آن را با درختان تنک بلوط وحشی ببینید.این دقیقاً حالی بود که دکتر «محمد میرزایی حیدری» داشت و نهایتاً مجموع این احوالات، در کنار حقایق تکان‌دهنده‌ای که بعد از مهاجرت، بی‌پرده جلوی چشمانش ظاهر شده بود، او را به سمت تصمیمی شجاعانه و جسورانه سوق داد؛ دل کندن از امکانات و آزمایشگاه‌های مجهز و جایگاه علمی، و بازگشت به ایران.

جایی که جرقهٔ مهاجرت روشن شد

دکتر میرزایی حیدری دربارهٔ پیش‌زمینه‌های فکری و انگیزه‌های اولیهٔ مهاجرتش، پیش از هر چیز به تفکرات سیاسی خود اشاره می‌کند که شاید تحت تأثیر اطرافیان و افراد اثرگذار زندگی‌اش به آن متمایل بود. نگاه اصلاح‌طلبی و انتقادی به دولتمردان و حاکمیت، جرقهٔ قدرتمندی بود که تصمیم به مهاجرت را در او شعله‌ور می‌کرد. اما از احساس تحویل گرفته نشدن و بها داده نشدن هم نمی‌شد گذشت؛ احساسی که او را بسیار آزار می‌داد.البته امروز می‌کوشد که عکس آن را در تعامل با دانشجویانش انجام دهد. چون آنها او را یاد خودش می‌اندازند. میرزایی معتقد است باید با رفاقت با این جوانان، الگوها و خوراک و منابع فکریشان را اصلاح کند تا آنها واقعیت‌ها را ببینند.نگاه منتقدانه به جای خود. اصلاً سرشت عدالت‌خواهی و شجاعت است که این نگاه را در جوان ایجاد می‌کند. اما میرزایی می‌گوید «اگر جوان خوراک فکری مناسبی نداشته نباشد، به این مسیر خواهد رفت. آن موقع من روزنامهٔ سلام را دوست داشتم و تمام مطالبش را می‌خواندم. حالا فلان سایت و کانال و شبکهٔ ماهواره‌ای جایگزینش شده‌اند. روند همان روند است.»سهم کنجکاوی، شوق تجربهٔ دنیایی جدید، ولع کسب اطلاعات بیشتر و کار علمی دقیق‌تر، و به تبع آن رشد بیشتر هم محفوظ، که تمایل او را به مهاجرت مضاعف می‌کرد.

بورسیه، کلید ورود به دنیای جدید

با تمام این‌ها، او فرزند یک کشاورز بود و مهاجرت با شرایط مالی خانواده‌اش، رؤیایی دور از ذهن. پس باید دبیرستان و دورهٔ لیسانس و فوق‌لیسانس را در ایران با هزینه‌های بسیار کم و حتی مجانی می‌گذراند تا بتواند برای دورهٔ دکتری بورسیه‌ای دست‌وپا کند. امکانی که بعد از مهاجرت به چشمش آمد.آن موقع فهمید در کمتر جایی از دنیا این‌قدر دانشگاه دولتی وجود دارد و افراد می‌توانند به صورت مجانی در معتبرترین دانشگاه‌ها درس بخوانند. همه جای دنیا بیشتر دانشگاه‌های ضعیف هم با هزینه و شهریه‌های سنگین دانشجو می‌پذیرند.خلاصه در ایران خودمان، فوق‌لیسانسش را گرفت. حالا طبق برنامه‌ای که از پیش چیده بود، برای دریافت بورسیهٔ دکتری با دانشگاه‌های مختلف مکاتبه می‌کرد تا «اپلای» کند.تلاشش به ثمر نشست و در دانشگاه آکسفورد انگلستان بورسیه شد. البته بعد از مدتی تغییر رشته داد. چون دوست داشت رشته‌اش کاربردی باشد. علاقه‌اش به دانش نوین کشاورزی به خاطر کشاورززاده بودنش بود. قصد ماندن در انگلستان را که نداشت. می‌خواست بالاخره روزی روزگاری به ایران برگردد و به کشورش خدمت کند. اما واقعاً نه این قدر زود...رشتهٔ «بایوفرتیلایزر» را انتخاب کرد؛ کودهای بیولوژیک و تولید محصولات سالم و ارگانیک با مصرف کمتر کودهای شیمیایی و مواد سمی آفت‌کش و آلوده‌کنندهٔ محیط زیست، گیاه، انسان و دام. دکتری را البته در ولز خواند که دانشگاه معتبرتری بود و اساتید خبره و معروفی داشت.

نژادپرستی، جزئی از DNA انگلوساکسون‌ها

در ذهن میرزایی همیشه این بود که غرب اروپا دانشگاه‌های معتبرتری از شرق آن دارد. حالا که به عقب برمی‌گردد و دیده‌هایش را با شنیده‌های قبل از مهاجرت مقایسه می‌کند می‌گوید «تبلیغات استکباری و استعماری باعثش بود. آنها حتی اروپای خودشان را هم طبقه‌بندی و درجه‌بندی کرده‌اند. تبلیغات انگلستان و خوراک فکری آن زمانم باعث شده بود فکر کنم انگلیس برایم مدینهٔ فاضله و بهترین گزینه است.»ماجرا از این قرار است که غرب اروپا خودش را از شرق اروپا سرتر می‌داند. حتی خود انگلستان هم از این نگاه نژادپرستانه مستثنی نیست و بین ایالت‌هایش تبعیض نژادی وجود دارد.بریتانیای کبیر که ما به آن انگلستان می‌گوییم چهار استان یا ایالت دارد؛ انگلند (انگلیس)، ولز (به مرکزیت کاردیف)، ایرلند شمالی (به مرکزیت بلفاست)، و اسکاتلند (به مرکزیت گلاسکو) که دویست سیصد سال است زیر سلطهٔ انگلیس به سر می‌برد.انگلندها خودشان را مرکز و محور عالم می‌دانند و می‌گویند «ما انگلاساکسون و نژاد برتریم؛ اسکاتلندی‌ها و ایرلندی‌ها نژاد کِلتیک و نژاد پست‌تر هستند.»به خاطر همین تبعیض نژادی، اسکاتلندی‌ها، ایرلندی‌ها و ولزی‌ها دل خوشی از انگلندی‌ها ندارند. ولی تبلیغات رسانه‌ها باعث شده آنها اعتماد به نفس نداشته باشند و احساس کنند باید زیر سلطهٔ انگلیس و جزو این کشور باشند تا اعتبار جهانی داشته باشند.اگرچه در واقع این طور نیست. تمام منابع معدنی، نفت، گاز و ثروت انگلستان در ایالت‌های اسکاتلند، ولز و ایرلند است. انگلند حتی آب خوردن هم ندارد و اگر آن سه ایالت از آن جدا شوند، انگلندی‌ها با که بیشترین جمعیت انگلستان را تشکیل می‌دهند، رسماً از تشنگی می‌میرند!

خلاصه آنکه رگه‌های تند نژادپرستی فقط دربارهٔ رنگین‌پوست‌ها جریان ندارد؛ بلکه حتی ترکش‌های سنگین آن به سفیدهای اروپایی هم اصابت می‌کند. این واقعیتی بود که میرزایی بعد از مهاجرت با آن روبه‌رو شد.بماند سختگیری‌های فراوانی که تنها دربارهٔ ایرانی‌ها اتفاق می‌افتاد. شانس با کسانی یار بود که اسمشان شبیه یکی از سرداران سپاه یا دولتمردان و افراد حاکمیتی درنمی‌آمد. وگرنه بازرسی، بازجویی، کنترل شدید، قرنطینه و... برایشان مضاعف می‌شد.

دعوتنامه‌ای از آن سوی اقیانوس

دورهٔ دکتری که شروع شد، نوبت رسید به خانه گرفتن و اقامت خانوادگی. اما ناشناخته بودن شرایط و استرس مهاجرت با همسر و فرزند، کار را سخت می‌کرد. همسرش پیشنهاد داد وقتی آقای دکتر با شرایط آشنا شد و شرایط باثباتی ایجاد کرد، آنها را هم به انگلستان ببرد.او توانست برای کسب درآمد و تقویت زبان محاوره‌اش، در رستوران کار پیدا کند. موقع امتحانات هم در دانشگاه مشغول به کار می‌شد. آن‌قدر در همان مدت تحصیل توانسته بود اعتماد مسئولان دانشگاه را جلب کند که مسئولیت امتحانات و مخزن سؤالات را به او سپرده بودند.جاگیر و پاگیر که شد، خانواده‌اش را هم برد پیش خودش. آنالیز داده‌ها، کار با نرم‌افزارها، محاسبات آماری و... را خوب بلد بود. برای همین، هم‌زمان با تحصیل در مقطع دکترای تخصصی، در دانشگاه تدریس هم می‌کرد. بعد از مدتی هم در جایگاه محقق و پژوهشگر دانشگاه قرار گرفت. موقعیتی که خیلی‌ها در خواب هم نمی‌دیدند.

 

 

پیش از آنکه غربت، جای وطن را بگیرد

همه چیز در رؤیایی‌ترین حالتی بود که به نظر می‌رسید باید باشد (البته به جز مسائلی که در قسمت بعد خواهیم گفت). شغل عالی. درآمد جذاب. جایگاه فوق‌العاده. زندگی آرام کنار خانواده، در همان خانهٔ دوبلکس کنار اقیانوس اطلس، با منظرهٔ کارت‌پستالی و پس‌زمینهٔ بازی شیرهای دریایی و شیرجهٔ دلفین‌ها.حالا دخترکش هم مدرسه‌ای شده بود. در مدرسه حسابی به او خوش می‌گذشت؛ البته با همکلاسی‌هایی که به صورت «سینگل پرنت» زندگی می‌کردند. کودکانی که در کنار مادران مجردشان بزرگ می‌شدند، بدون پدر!خانواده‌اش هم مشکل زبان انگلیسی و ارتباط با مردم و جامعهٔ جدید را پشت سر گذاشته بودند. اگر مهاجرت تا سال چهارم، پنجم و ششم طول می‌کشید، دلبستگی به محیط جدید و عادت کردن به فرهنگ آنجا کار را سخت می‌کرد.دوستانش را دیده بود که می‌خواستند در این سال‌ها برگردند، اما همسر و فرزندانشان چون به محیط و شرایط خو گرفته بودند، زیر بار نمی‌رفتند. بعضی از آنها به خاطر همین تأخیر، هرگز نتوانستند برگردند و بار این پشیمانی را هنوز بر دوش می‌کشند.میرزایی می‌گوید «مسیر مهاجرت طوری است که وقتی می‌روید، هر چه بیشتر می‌مانید، انگار پل‌های بیشتری پشت سرتان خراب می‌شوند. بعد فاصله و مسیر شما برای برگشت دورتر می‌شود. طوری که وقتی فرد به پشت سرش نگاه می‌کند و آن همه پل خراب را می‌بیند، دیگر جرئت و شهامت برگشتن را از دست می‌دهد.»و او در مرحله‌ای تصمیمش را عملی کرد که هنوز اجازه نداده بود پل‌های پشت سرش خراب شود، همسر و فرزندانش به شرایط خو بگیرند، و پیوند خودش با ایران و خانواده‌اش بریده شود.

 

بازگشت به وطن یا بورسیهٔ پست‌دکتری؟

استاد آمریکایی‌اش «پروفسور تام» که برای فرصت مطالعاتی به انگلستان آمده بود، پیشنهاد بورسیه شدن در دانشگاه واشنگتن آمریکا در مقطع فوق دکتری را به او داده بود. اما میرزایی دیگر تصمیمش را گرفته بود.جرقه‌هایی در ذهن او ایجاد شده و به شدت احساس خطر کرده بود. با خودش نشست به حساب و کتاب؛ «من در رشتهٔ جدیدی درس خوانده‌ام. تجربه و مهارت خوبی دارم. مدرکم را گرفته‌ام. پس حالا شرایط مساعدی دارم برای برگشتن به وطنم. اگر قرار به برگشتن است، همین الان باید برگردم. اگر ده بیست سال اینجا بمانم، بعدش در پیری به چه درد کشورم می‌خورم؟»مسیری که میرزایی با تلاش و پشتکار و البته توکل به خدا آغاز کرده بود، حالا با چاشنی توسل قرار بود در ریل متفاوتی قرار بگیرد. ریلی که خیلی‌ها فکر می‌کردند انتهایش پشیمانی باشد و به او می‌گفتند «از برگشتن به ایران پشیمان می‌شوی!»اما او عطای اقامت در غربت را به لقایش بخشید، جایگاه علمی و امکانات تحقیقاتی‌اش را رها کرد و به ایران برگشت. تصمیمی که به قول او «با توکل و توسل به بهترین مسیر ممکن رسید.»پ.ن: در قسمت بعد، از دلایل تصمیم دکتر «محمد میرزایی حیدری» برای بازگشت به ایران می‌گوییم.

افزودن دیدگاه جدید

About text formats

Restricted HTML

  • تگ‌های HTML مجاز: <a href hreflang> <em> <strong> <cite> <blockquote cite> <code> <ul type> <ol start type> <li> <dl> <dt> <dd> <h2 id> <h3 id> <h4 id> <h5 id> <h6 id>
  • خطوط و پاراگراف‌ها بطور خودکار اعمال می‌شوند.
  • Web page addresses and email addresses turn into links automatically.
چالش امنیتی
در صورتی که شما یک کاربر واقعی هستید و نه یک ربات، لطفاً به چالش زیر پاسخ دهید.